Showing posts with label interesting---جالب. Show all posts
Showing posts with label interesting---جالب. Show all posts
Sunday, December 31, 2006
Monday, December 4, 2006
داستان یک دانشگاه

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند.
مرد به آرامي گفت : « مايل هستيم رييس راببينيم .» منشي با بي حوصلگي گفت:« ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهيم شد. »
منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.
اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت :« شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.»
رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.
خانم به او گفت : « ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. » رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ... با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم.اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .»
خانم به سرعت توضيح داد :« آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .» رييس لباس کتان راه راه و کت وشلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت : « يک ساختمان ! مي دانيدهزينه ي يک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.»
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟» شوهرش سر تکان داد.
قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد ، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.
I picked up the story from here
Sunday, December 3, 2006
نامه ای به پدر
I picked up this story from hereپدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود که با تعجب ديد درب باز ، تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور است. متوجه يک پاکت شد که روي بالش گذاشته شده بود و رویش نوشته شده بود :« برای پدر».
با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت را باز کرد و با دستان لرزان این نامه را خواند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت این نامه را مي نويسم. من مجبور شدم به خاطر عشق با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون نمي خواستم به خاطر آن تو و مادر با من درگیر بشوید. من احساسات واقعي رو با عشق تازه ام پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ ، موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره نخواهي پذيرفت .
پدر میخواستم بدونی که فقط احساسات عامل تصمیم من نبود ، او از من حامله است .او به من گفت که ما مي تونيم با هم شاد و خوشبخت بشيم. و من حرفشو قبول کردم . اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما رؤيا های مشترکی داريم وتصمیم گرفتیم بچه های زیادی داشته باشیم. او چشمان من را به روي حقيقت باز کرد و فهمیدم که ماري جوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن هم براي خودمون مي کاريم، وهم برای تجارت، ما تمام کوکائينها و اکستازيهايي را که مي خواهيم خودمون تولید خواهیم کرد. در ضمن، پدر دعا کن که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، وعشق من از دست این بیماری نجات پیدا کنه. اون لياقتش رو داره و حیفه که بخواد بمیره .
نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي خودت رو ببيني و با اونها بازی کنی.
با عشق،
پسرت،
John
پا نوشت :
پدر جان، هيچ کدوم از جريانات بالا که گفتم واقعیت ندارد، من الان تو ی خونۀ دوستم تام هستم و فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم نسبت به کارنامه مدرسه ام که الان روي ميزمه میتونه اتفاق بیافتد.
دوسِتت دارم! وهروقت که خونه براي اومدن من امن بود، بهم زنگ بزن.
با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت را باز کرد و با دستان لرزان این نامه را خواند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت این نامه را مي نويسم. من مجبور شدم به خاطر عشق با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون نمي خواستم به خاطر آن تو و مادر با من درگیر بشوید. من احساسات واقعي رو با عشق تازه ام پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ ، موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره نخواهي پذيرفت .
پدر میخواستم بدونی که فقط احساسات عامل تصمیم من نبود ، او از من حامله است .او به من گفت که ما مي تونيم با هم شاد و خوشبخت بشيم. و من حرفشو قبول کردم . اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما رؤيا های مشترکی داريم وتصمیم گرفتیم بچه های زیادی داشته باشیم. او چشمان من را به روي حقيقت باز کرد و فهمیدم که ماري جوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن هم براي خودمون مي کاريم، وهم برای تجارت، ما تمام کوکائينها و اکستازيهايي را که مي خواهيم خودمون تولید خواهیم کرد. در ضمن، پدر دعا کن که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، وعشق من از دست این بیماری نجات پیدا کنه. اون لياقتش رو داره و حیفه که بخواد بمیره .
نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي خودت رو ببيني و با اونها بازی کنی.
با عشق،
پسرت،
John
پا نوشت :
پدر جان، هيچ کدوم از جريانات بالا که گفتم واقعیت ندارد، من الان تو ی خونۀ دوستم تام هستم و فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم نسبت به کارنامه مدرسه ام که الان روي ميزمه میتونه اتفاق بیافتد.
دوسِتت دارم! وهروقت که خونه براي اومدن من امن بود، بهم زنگ بزن.
Tuesday, November 21, 2006
Subscribe to:
Posts (Atom)



